شرح

ما شکیبا بودیم
و این است آن کلامی
که ما را به‌تمامی
وصف می‌تواند کرد.

به طرز مسخره‌ای و با سرعت زیادی همه‌ش بین یه چیزی تو مایه‌های «بیا همه‌چی رو اورتینک کنیم و غصه بخوریم و پوچ بشیم» و یه چیزی تو مایه‌های «بی‌خیال همه‌چی راحت زندگیت رو بکن و از لحظه‌ت لذت ببر و پوچ بمون» نوسان می‌کنم. چرا وسط ندارم؟

نکته‌ی مشترک جفتش پوچیه. فقط وقتی تو دومی‌م حواسم نیست بهش.

نتونستم خوب بگمش. 

و این‌که، آهنگ پست قبلی رو هنوزم دوست دارم. 

ص.
۹۷۱۰۲۸ ، ۱۸:۰۸

آه.

They say there's something in the sky
We should pay attention
I don't care to realize
I'm too busy moping

They say there's something in our seas
We should all be careful
I'm not swimming anyway
I'm too busy moping

They say there's something in my house
That I should just get out, get out
I don't want to be escaping
No, I'm too busy moping around

.

Can we find
We find, we find a way out
A way out

ص.
۹۷۱۰۲۴ ، ۲۳:۳۷

ساکت و سرد و خاکستری. خود زمستونه.

I keep falling, I'm falling, I'm falling, I'm falling down
Falling, I'm falling, I'm falling, I'm falling down

دوست دارم زمستون رو.

Falling, I'm falling, I'm falling, I'm falling down
Falling, I'm falling, I'm falling, I'm falling down

ص.
۹۷۱۰۲۴ ، ۱۶:۰۱

آشفته و خسته انگار از جنگ برگشته بودم.

پ.ن. یه چیزی یادم افتاد. این‌قد بدم میاد تو فیلما یکی از همه‌جا بی‌خبر میاد از خونه‌ش بیرون مثلا می‌پرسه چی شده بعد یه تیر می‌خوره می‌میره. کلا سکانس‌های این طوری که یه آدم بدبخت که اصلا تو داستان نبوده می‌میره. اعصابم خورد می‌شه اصلا. یا این‌که مثلا شخصیت اصلی می‌ره تو جنگ و اون‌جا کلی آدم می‌میرن و درباره‌شون هیچی گفته نمی‌شه و فقط داستان همون نفر گفته می‌شه. خب الآن یعنی چی. این همه آدم مردن. این همه آدم که برای خودشون زندگی داشتن مردن.

آه می‌دونم که دارم چرت‌وپرت می‌گم. صرفا تو تلویزیون سر شب انگار داشت یه فیلمی می‌داد و یاد این افتادم که اذیتم می‌کرد این موضوع یکم. وگرنه که خب؛

ص.
۹۷۱۰۲۳ ، ۰۰:۱۴

Screenshot

به خدااا.‌ :‌))

خب این واکنش اولم بود. واکنش دوم‌م این بود که آیا کلا نگران بودن درباره‌ی آینده رو کنار بذاریم خوبه؟ اگه مثلا بتونی اون «نگران بودن»ه رو صرفا کنار بذاری فکر کنم خوب باشه. ولی مثلا من خودم این‌جوری‌م که اگه بخوام اون نگران بودنه رو کنار بذارم کلا فعالیت‌هام برای آینده هم کنار گذاشته می‌شه. -البته الآن دارم به این فکر می‌کنم که معمولا فعالیتی دارم برای آینده نمی‌کنم که بخواد متوقف بشه. یعنی در واقع صرفا نگرانیه رو دارم و بقیه چیزاش رو گذاشتم کنار. عجب. :‌))- 

بعد ولی وقتی این‌جوریه نمی‌دونم که چی‌کار باید کرد واقعا. شایدم زیادی مبهمه. نگرانی چیه. خوش‌حال بودن چیه. ازین چیزا. شایدم مبهم نیست. صرفا نمی‌شه تو کلمات تعریف‌شون کرد مثلا. و تعریف نشدن یه چیزی دلیل بر نفهمیدن‌ یا مبهم بودن‌ش نیست. فکر کنم. 

Give up future؟

چند روز پیش داشتم به این فکر می‌کردم که واقعا نمی‌فهمم که الآن تصمیم A رو بگیرم در آینده بهتر خواهد بود حالم یا تصمیم B. و حتی در آینده هم نمی‌فهمم چون نهایتا نتیجه‌ی یکی‌شون رو می‌بینم. و به این که حتی اگه بدونم تصمیم A نتیجه‌ش چیه و تصمیم B نتیجه‌ش چیه باز هم نمی‌دونم کدوم رو ترجیح خواهم داد. یعنی، قابل مقایسه نیستن. هیچ‌کدوم‌شون بد نیستن. دوتا جهان مختلف‌ن مثلا. ولی من خودم رو این‌قد خوب نمی‌شناسم که بدونم از کدوم یک از این جهان‌ها بیش‌تر خوشم میاد. یکم کلی و شاید مبهم شد. یه مثال واضح تو ذهنم هست که نمی‌خوام بگم. همین‌جوری درک کنید. :دی

الآن دارم به این فکر می‌کنم که یه دونه از آینده‌هایی که می‌بینم برای خودم اگه بخوام واقع‌بین باشم خیلی دور از دسترسه. ولی نمی‌دونم واقع‌بین بودنه یا give up کردن. اگه give up کردن باشه چی. برای همین نمی‌تونم کلا بذارم‌ش کنار.

دیگه همین. خلاصه که Don't worry life is easy احتمالا. 

پ.ن. و در نهایت دارم به این فکر می‌کنم که قطعا آخرش این‌جوری می‌شه که من به نتیجه‌ی تصمیم C می‌رسم که اصلا تو گزینه‌هام نبوده. دست ماعه اصلا؟

پ.ن. و به این فکر می‌کنم که اصلا چرا باید خوش‌حال باشیم، هدف زندگی چیه و الخ. متاسفانه یا خوش‌بختانه حوصله‌ی ادامه‌دادن ندارم ولی دیگه.

پ.ن. این که تو صدسالگی‌ت رانندگی کنی هم جالب بود واقعا.

ص.
۹۷۱۰۲۲ ، ۱۲:۳۲

تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و ماه رو نگاه می‌کردم و یخ می‌زدم! سررررد بود چه‌قد. قشنگ داشتم می‌لرزیدم. ظهر به خاطر آفتاب گرم بود ... انتظار نداشتم.

بعععد، نمی‌دونم کدوم سلول‌های بدنم به اندازه‌ی کافی یخ نزده بودن که دلشون خواست یه تیکه رو پیاده برم. البته خب دیگه خیلی سردم نشد. ولی کنار اتوبان راه‌رفتن یه فاز عجیبی داره. نمی‌دونم. تو پرانتز این‌که جدیدا خیلی به همه‌چی می‌گم عجیب. احساس می‌کنم مغزم نمی‌خواد به خودش فشار بیاره و دنبال کلمه‌ی مناسب‌تری بگرده. شاید هم کلمه‌ی مناسب‌تری وجود نداشته باشه. شاید همه‌چی واقعا فقط عجیبه و نه چیز دیگه‌ای.

اون موقع داشتم به این فکر می‌کردم که یخ زدن من چه‌قدر مسخره‌ست در مقابل کسی که تو جای خیلی سردتریه. و من چه‌قد لوسم در مقابل‌ش. ولی خب، شاید مسخره نباشه. شاید لوس نباشم. هر کی زندگی خودش رو داره نه؟

کلا هم به این زیاد فکر کردم که دغدغه‌های من چه‌قدر مسخره‌ست درمقابل یسری آدم دیگه و خیلی وقت‌ها خودم رو دعوا کردم وقتی سر یه چیزهایی که در برابر مشکلات بقیه هیچه درگیر بودم. ولی خب، شاید مسخره نباشه. شاید نباید خودم رو دعوا کنم. هر کی زندگی خودش رو داره نه؟ برای هر کی دغدغه‌های خودش مهمه دیگه نه؟

نمی‌دونم. شاید مسخره‌ست. شاید بازم خودم رو دعوا کنم. شاید بازم قایم کنم مشکلات احتمالا کوچولوم رو.

نمی‌دونم.

'Cause you love, love, love
When you know I can't love ... 

پ.ن. یه تایمی از امروز هم داشتم باز به این فکر می‌کردم عه من چه‌قد حوصله‌سربرم ولی بعد یادم افتاد برای خودم که اوکیم و بقیه‌ش هم مهم نیست که و مشکلم رفع شد. دونقطه‌دی. ولی بعد به این فکر کردم که ... نه. ولش کن. گنگه و از حوصله‌ی نوشتنم خارجه.

حالا که فکر می‌کنم لازم به توضیح داره برای خودم اوکی بودن منظورم از اون نظر خاصیه که باعث شد فکر کنم حوصله‌سربرم. کلا که نه ... هه‌هه‌هه.

قبلنا سه نقطه گذاشتن وسط متن برام مسخره بود.

۲۰:۰۵ منم سکونی گس؛ شبیه یک مرداب؟ 

بگو

با

من

چه‌قدر

راه

مانده 

تا 

جاده؟

ص.
۹۷۱۰۲۰ ، ۱۹:۳۳

«گر از قفس گریزم، کجا روم کجا من؟»

:‌‌(

پ.ن. اه ولی چه مود بدیه. و چه تایمینگ بدی. کلی از درسم مونده و حوصله‌ی هیچی رو ندارم. 

عه بالاخره یه آهنگی که حوصله‌ش رو دارم پلی شد!

You won't jump, you're not ready to change؟ :‌( 

ص.
۹۷۱۰۱۹ ، ۱۰:۵۰

بعضی وقت‌ها انگار از دنیا جدا می‌شم و تو فضا معلق می‌مونم.

‌Blood - The Middle East

انگار همه‌چی رو فقط خیال کردم. انگار هیچ‌چی وجود نداره.

"... Just to die"

ص.
۹۷۱۰۱۶ ، ۲۲:۲۰

۲۳۲۳

شب. شب. شب. شب. شب. شب. شب. شب. شب. شب. شب. شب. شب. شب. شب. شب. شب. شب. شب. شب. شب. شب. شب.

شب که جوی نقره‌ی مهتاب
بی‌کران دشت را دریاچه می‌سازد ...

بقیه‌ش رو یادم نمی‌آد و نمی‌خوام بگردم. شاید همین هم اشتباه نوشته باشم.

چشمامو می‌بندم. بی‌رویا می‌میرم. می‌رم و می‌میرم آسوده می‌شم از عشق.

بنیامین ۸۵. :‌))

جشن تولد مرگمو برا تو. زیر آب. می‌گیرم.

پریاااای دریا. من امشب می‌میرم.

بی‌قایق. تو دریا.

دلم می‌خواد بنویسم. بی‌نهایت دلم می‌خواد بنویسم ولی هیچی نمی‌خوام بگم.

نور. نور. نور. نور. نور. نور. نور. نور. نور. نور. نور. نور. نور. نور. نور. نور. نور. نور. نور. نور. نور. نور. نور.

ولی. کاشکی. می‌دونستم. درست. چیه.

اما. شایدم این‌طوری جالب‌تر باشه.

ولی. کاشکی. 

نمی‌دونم.

صرفا حوصله‌م سررفته و دارم سعی می‌کنم یه چیزایی بنویسم.

۲۳۳۲

اه. کاشکی این آهنگا رو یکی دیگه خونده بود. اه اه اه.

درست چیه.

درست.

د. ر. س. ت.

یه وقتایی همه چی برام بی‌نهایت مضحک به نظر می‌رسه. یه وقتایی همه چی برام خیلی ساده به نظر می‌رسه. یه وقتایی همه چی برام خیلی پیچیده به نظر می‌رسه.

همه چی نه.

اه. کاشکی این آهنگا رو یکی دیگه خونده بود.

اه. اگه از دانشگاه اخراج شم چی.

اه. اگه آخرش گوشه خیابون بمونم چی.

درست چیه.

دارم چرت و پرت می‌گم. :)

:‌)

:‌)

:‌)

امروز تو یه موقعیتی بودم که عمرا فکر می‌کردم توش باشم. ولی عجیب نبود برام.

اه. کاشکی این آهنگا رو ...

محیط اطراف من عوض شده ولی محیط اطراف اطرافیانم عوض نشده.

هومممم.

موهای سفیدم زیاد شده.

وقتی بمیریم چی می‌شه.

چی می‌شه.

چی.

می‌شه.

اه. کاشکی این ...

درست چیه.

درست.

د

ر

س

ت.

ولی.

آه.

آآه.

آآآآه.

ناراحت نیستم. آه‌های ناراحتی نیستن. آه‌های اینن که نمی‌دونن درست چیه.

محدودیت‌هایی که تو ذهنمه باید باشه؟

یه وقتایی دلم می‌خواد کاملا رد بدم و هر کاری دلم می‌خواد بدون توجه به هیچی بکنم. 

ولی. هه.

اه. کاشکی این ...

چقد تنبلم.

چرااا.

چرا این‌قد تنبلم.

چرا.

چقد غر می‌زنم.

چقد. 

هیچی نمی‌دونم. دلم نمی‌خواد چیزی بدونم. دلم می‌خواد این لحظه تا ابد طول بکشه.

دروغ گفتم.

اه. چقد دروغ‌گو ام.

اه. چقد چرت‌وپرت می‌گم.

اه. چرا پیش‌نویسش نمی‌خوام بکنم.

اه. چه‌قد لوسم.

ولی کاشکی این آهنگا رو یکی دیگه خونده بود ...

ولی آخرش گوشه خیابون می‌مونم ...

ص.
۹۷۱۰۱۱ ، ۲۳:۴۴

این تناقض‌ها داره مغزم رو می‌خوره. این بن‌بست‌ها. 

تازه امروز فکر کنم آفیشالی یکی از آرزوهام کنار گذاشته شد. هه. هه. هه هه. یعنی این‌طوری شد که فکر کردم خب، شاید باید بی‌خیال این شم، و بعد یهو نگاه کردم دیدم اصلا چرا امیدی داشتم آخه. دردناک بود. هنوزم قبول نکردم که باید بی‌خیال شم ولی خب. ولی خب. ولی خب.

دیوونه شدم.

تو دیر رسیدی خیلی دیره.

آخرش تک‌تک آرزوهام همین‌طوری می‌شه. هه.

اه.

آرزویی نداشتم که البته.

هه.

حالا این هیچی. این تناقض‌ها رو چی‌کار کنم. اه. این زندگی‌ای که نباید زندگی من باشه رو چی‌کار کنم. این آدمی که نمی‌تونم ازش فرار کنم رو چی‌کار کنم. این.

اه.

آآه.

این فکت‌هایی رو که نمی‌خوام قبول کنم چی‌کار کنم.

۲۲:۴۴. بزن باران. که من هم ابری‌ام. بزن باران. پر از بی‌صبری‌ام. بزن باران. که این دیوانه سرگردان بماند.

ص.
۹۷۱۰۰۷ ، ۲۰:۵۸

صبح داشتم به آسمون نگاه می‌کردم، یه چیزی تو ذهنم گفت «چه آسمان زیبایی!» و یاد این شعره افتادم. ولم نمی‌کنه دیگه.

دم غروب میان حضور خسته‌ی اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می‌دید.

مسافر از اتوبوس پیاده شد:
«چه آسمان تمیزی!»
و امتداد خیابان غربت او را برد.

«دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر می‌کردم
و رنگ دامنه‌ها هوش از سرم می‌برد.
»

از سهراب. همراه با تلخیص ناشیانه از صه!

ص.
۹۷۱۰۰۶ ، ۱۱:۳۳

زندگی‌م چه گسسته‌ست.

احساس می‌کنم تو دوتا جهان موازی زندگی می‌کنم.

دوتا آدم‌م انگار. یا شاید سه‌تا. یا چارتا. یا ...

شاید هیچی.

ص.
۹۷۱۰۰۲ ، ۲۱:۰۱

زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دی‌ماه است ...

از فروغ.

به رسم هر سال. 

۱۶:۵۶. هوا چه‌قد زمستونه. راضیم.

نشسته بودم تو اتاقم و این شعره رو می‌خوندم و هوا هی رنگ‌ش عوض می‌شد و هی تاریک‌تر می‌شد و هی تاریک‌تر می‌شد و هی ...

من سردم است و می‌دانم
که از تمامی اوهام یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند.

چرا انگشت کوچیک‌هام یخ می‌زنن همه‌ش؟ یعنی دستام اینا اوکیه و گرمه و فقط دوتا انگشتام خیلی سردن. خیلی مسخره‌ست. :‌))

ص.
۹۷۱۰۰۱ ، ۱۶:۰۰

آخیش. :‌)

آخرین باری بود که در عمرم ۱۲ دیقه دوییدم؟

خدا می‌دونه.

دارم از خستگی می‌میرم و هنوز یه روز طولانی مونده. :‌((

ص.
۹۷۰۹۲۸ ، ۰۹:۰۶

ولی خب داشتم فکر می‌کردم الآن این تناقض‌هایی که تو فکرمه رو باید چی‌کارشون کنم. و چه‌قد حتی گفتن‌شون سخته چه برسه به فکر کردن بهشون. البته؛ فکر کردن به یه چیز آسون‌تره یا گفتنش؟ به هر حال! هر دوش سخته و نمی‌دونم چی کار کنم. حس پوچی می‌ده بهم یکم. 

می‌تونم کلیدواژه بدم. تنهایی، یا شاید احساساتی که تو تنهایی داریم؛ و عکس گرفتن.

نمی‌تونم بیش‌تر مقاومت کنم. پوچ شدم باز. پوووچ. 

۲۰:۵۷ الآن دارم به این فکر می‌کنم که این که این همه زندگی هست که هیچی ازشون نمی‌فهمیم اوکیه آخه.

و این همه آدم که درست نمی‌شناسیم.

و

چه مسخره! معلومه که اوکیه.

۲۲:۲۲ این تیکه‌ی این شعره رو دوست دارم:

«نگاه کن که غم درون دیده‌ام

چه‌گونه قطره‌قطره آب می‌شود

چه‌گونه سایه‌ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می‌شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می‌شود

شراره‌ای مرا به کام می‌کشد

مرا به اوج می‌برد

مرا به دام می‌کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می‌شود»

از فروغ.

۲۲:۳۲ سکووووت. هعی. این روزا همه‌ش به این فکر می‌کنم که هیچ وقت نمی‌فهمم که یه چیزی. چرا می‌گم وقتی نمی‌خوام بگم.

۲۲:۴۶ یک دم از خیال مننننن، نمی‌روی ای غزال مننن. دگر چه پرسی ز حال من؟

۲۲:۵۳ سئول دمای هوا ۶- درجه‌ست! یاهاهای. سردم شد.

۲۲:۵۸ یه کاری می‌خواستم بکنم؛ که هیییچ فایده‌ای برای هیییچ کس نداره و فقط سرگرم‌کننده‌ست؛ یا حتی وقت‌تلف‌کننده. نمی‌دونم.

۲۳:۰۳  

invisible invisible invisible invisible invisible invisible invisible invisible invisible invisible invisible invisible invisible invisible invisible invisible invisible invisible invisible invisible invisible invisible in..

۲۳:۰۷ مسخره‌ستتتت..

۲۳:۱۰ بیاین یه شعر دیگه از فروغ بنویسم براتون.

«گوش کن

وزش ظلمت را می‌شنوی؟

من غریبانه به این خوش‌بختی می‌نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می‌شنوی؟»

منم همین‌طور. :‌))

۲۳:۲۵ ولی این‌قد قیافه‌م تو هر عکسی فرق می‌کنه به خدا اگه بدونم چه شکلیم واقعا. :- 

۲۳:۲۸ We are problems that want to be solved. نه.

۲۳:۳۷ 

다들 나와 같은 모습인데
참고 있는 걸까
아니면 나만 못된 사람인 걸까
가끔은 꿈을 꾸지만
그 속을 날기도 했지만
나는 결말을 알고 있지

:-؟

۲۳:۳۸ مسخره‌ستتت..

۲۳:۳۹ چه کار جالبی می‌تونم انجام بدم الآن؟ :-؟

۲۳:۴۶ تنها چیزی که به نظرم رسید خواب بود. 

۲۳:۵۴ ولی خب روز خوبی بود امروز راضیم.

Still lost in rhymes ...

ص.
۹۷۰۹۲۶ ، ۲۰:۵۲

امروز صبح کلاس هفت‌ونیم‌م رو رفتم؛ بعد دیدم نه واقعا نمی‌تونم؛ به جای کلاس بعدی‌م رفتم دانشکده یکم سرمو گذاشتم رو میز الکی مثلا خوابیدم. یکم بعد پا شدم و داشتم با دوستم چت می‌کردم که یک دفعه به نظرم رسید که چرا نرم میدون آزادی. به دوستم گفتم(نوشتم؟) من خیلی دلم می‌خواد برم میدون آزادی اما اون دفعه که می‌خواستم برم مامانم گفت نرو. ولی الآن دارم می‌رم خدافظ. اونم گفت برووو. [دوست‌های ناباب :‌))] خلاصه پا شدم رفتم. و خیلی هم اوکی بود و اینا. و دیگه این‌که خیلی بزرگ بود واقعا. 

فکر کنم هیچ‌وقت تنهایی نرفته بودم عکس بگیرم جایی. و خیلی هم دلم می‌خواست همه‌ش برم میدون آزادی. خوش‌حالم. ^___^

برگشتنه از دانشگاه هم فاصله‌ی دو ایستگاه رو پیاده اومدم. و کلی طول کشید. :‌)) البته وسطش رفتم رو یه پل‌هوایی‌ای یکم گذر عمر رو تماشا کردم ولی بازم. جدا بخوام از خونه‌مون پیاده برم یه شبانه‌روز طول می‌کشه که این‌طوری. :-

ولی فکر کنم کمرم رو از دست دادم. =|

و دیگه این‌که، همه‌چی عجیبه ولی انگار عادیه عجیب بودنش. نمی‌دونم. 

ص.
۹۷۰۹۲۶ ، ۱۸:۵۱

چرا؟ چی کار کنم؟

ص.
۹۷۰۹۲۲ ، ۲۰:۰۸

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم ساعت سه‌و‌نیم بعدازظهر ماه رو تو آسمون ببینم. :-؟

ص.
۹۷۰۹۲۲ ، ۱۵:۵۰

Shall we look at the Moon, My little loon?
Why do you cry?

ص.
۹۷۰۹۱۵ ، ۲۳:۵۳

۱:۵۷

چه ساکته.

‌چرا آدم عصرها(شب‌های زود؟) که می‌خوابه بعد بیدار می‌شه همه‌چی عجیب می‌شه؟

داشتم سعی می‌کردم دوباره بخوابم ولی موفق نشدم. بعد تصمیم گرفتم فکر کنم و داشتم به این فکر می‌کردم که این چه بساطیه واقعا. یعنی نمی‌دونما. نه این‌که بد باشه. ولی آخه.

دارم سعی می‌کنم آروم تایپ کنم سکوت بهم نخوره [و کسی بیدار نشه] و خیلی سخت و طاقت‌‌فرساست. و تازه تا بیام تایپ کنم یادم می‌ره. 

جالبه. احساس می‌کنم زمان متوقف شده. 

این که من یه حال خاصی داشتم موقع نوشتن هر کدوم از پست‌های بلاگم و یه نفر میاد و همه‌ش رو با یه ریتم می‌خونه هم بامزه‌ست.

خب، جهنم و ضرر. تند تایپ می‌کنم.

یادم رفت حرفام رو.

آهان. اینو می‌خواستم بگم که نمی‌دونم فاز می‌شه بهش گفت، یا حال، یا حالا هر چی؛ یه چیزی هست که دلم می‌خواد ازش بیام بیرون. بعد، این‌که الآن اومدم این‌جا دارم می‌نویسم اینو، خودش باعث می‌شه که بمونم توش. یه جور تناقض‌طور مثلا.

الآن یهو اومد تو ذهنم که اون چیزی که می‌خوام ازش بیام بیرون زندگیم نیست احیانا؟ هه‌هه‌هه.

من خیلی خوش‌حال می‌شم وقتی یکی حرف می‌زنه و من حرف نمی‌زنم و مشکلی نداره با این که من حرف نمی‌زنم و حس نمی‌کنه که دارم به مکالمه اهمیت نمی‌دم و اینا. البته یه وقت‌هایی واقعا رو اعصابم هست ولی اکثر مواقع این‌طور نیست.

خب داشتم می‌گفتم. واقعا چی باعث می‌شه این‌قد هی احساس کنم تکراریه موقعیتم؟ یعنی، اصلا باشه. چرا هی فکر می‌کنم بده؟ مگه چشه؟ مگه چمه؟

عه. دارم هم‌چنان آروم تایپ می‌کنم.

۲:۲۰

آه. کاش صبح سختم نشه پاشم. 

یه چیزی هست تو ذهنم که نمی‌تونم بیارمش بیرون. نزدیک‌ترین چیز بهش که می‌تونم بگم اینه که دلم می‌خواست الآن پاشم برم بیرون. یعنی اول اومدم اینو بگم، بعد دیدم نه خب برم بیرون که چی بشه. بعد به این رسیدم که دلم می‌خواد برم یه جای دوردست و دیدم که نه اینم نیست. و خب هی سعی کردم بهش فکر کنم ولی پیدا نمی‌شه. شاید به همون فرار کردنه ربط داره. شاید به این‌که اگه فرار کنم ازین فازی که توش دارم زندگی می‌کنم باز هم تو یه فاز دیگه‌ای گیر می‌افتم و ته‌ش همینه. احتمالا هی مغزم به این چیزا فکر کرده و راه‌حلی پیدا نکرده و واسه همین منم جمله‌ای پیدا نکردم که بنویسم. اممم ... این حس رو داشتم که یه نقطه‌طوری تو مغزمه که هی می‌زنه به در و دیوار و کش می‌آد در و دیوار ولی پاره نمی‌شه. و اون تو گیر کرده.

چه ساکته. چه عجیبه. گشنمه. البته این که گشنمه عجیب نیست. هه‌هه. ولی گشنمه چه مسخره‌ست. باید می‌گفتم گرسنه‌م مثلا؟ ولی یاد یه چیزی افتادم. تو یه امتحانی احتمالا تو ابتدایی نوشته بود شکل رسمی(؟) کلمات زیر را بنویسید و یکی از کلمات‌ش همین گشنه بود. و من یادم نمی‌اومد گرسنه رو و ننوشتم آخرم. هاهاها. خیلی مسخره بود.

من خیلی چیزای کمی یادم می‌مونه. بعد ولی یسری چیزای رندم مسخره مثل این یادم می‌مونه جالبه.

دیگه چی؟

اون موقع که داشتم سعی می‌کردم بخوابم و نشد، به این داشتم فکر می‌کردم که کارم خیلی زشته که سعی می‌کنم فکر نکنم. خجالت‌آوره.

ولی خب الآن دارم فکر می‌کنم که شاید نمی‌تونم. هوم؟ یعنی مثلا الآن دارم سعی می‌کنم به این فکر کنم که می‌تونم فکر کنم یا نه، بعد یهو مغزم شلوغ می‌شه. هی کلی فکر از این ور به اون ور. قاطی‌پاتی. و گم می‌کنم اون فکر اولیه رو.

چه‌قد امشب هی سعی می‌کنم مغزم رو توصیف کنم. هه‌هه.

من دارم یه آدمی رو اذیت می‌کنم غیرعمدی. چه بد. قبلا گفته بودم؟ 

خیلی بد دراز کشیده بودم. گردنم.

اگه مطمئن بودم یه ماه دیگه می‌میرم چی کار می‌کردم؟ ... هیچی بازم؟ هاه. چه مسخره. چه ترسو. چه تنبل.

خیلی هم ناراضی نیستم از زندگی. جالبه دیگه به هر حال. یعنی مثلا شاید من جالب نباشم ولی خب آدم‌های دیگه‌ای وجود دارن که جالبن. و خب مثلا آهنگ‌ها جالبن. یا فیلم‌ها و اینا. یا کتاب‌ها. یعنی مثلا من فیلم نمی‌بینم و کتاب نمی‌خونم ولی خب همین که وجود دارن جالبه. و خب البته اگه ببینم/بخونم جالب‌تر می‌شه. یا مثلا همین که من الآن احساس می‌کنم در یک خلاء زمانی(!) قرار گرفتم جالبه. واقعا جالبه‌ها. یه حس آرامش خیلی باحالی دارم. بعد مثلا به این فکر می‌کنم که ۵-۶ ساعت دیگه تو یه‌جای شلوغ‌پلوغ‌م پر آدم و اینا بامزه‌ست. 

یکم البته احساس می‌کنم دارم چرت‌و‌پرت می‌گم از دید ناظر بیرونی.

یه بار یه جایی برای خودم نوشته بودم که I hate people I love thoughts. الآن احساس می‌کنم تا یه حد خوبی چرت گفتم. ولی خب گاهی واقعا یه همچین حسی دارم. نه. این نه. یه چیزی تو این مایه‌ها که مثلا خب من سختمه با مردم ارتباط فیزیکی(حضوری؟) برقرار کنم ولی ... نه دارم چرت می‌گم. این نبود منظورم خیلی. حالا مهم نیست. ولی من از مردم متنفر نیستما. هه‌هه. [چرا دارم مقاومت می‌کنم دربرابر استفاده از اموجی؟]

۲:۵۶

از وقتی اومدم دانشگاه خیلی همه‌ش داریم غیبت (گاسیپ؟ گاسیپ اگه بهش بگیم احساس گناه کم‌تری می‌ده. دونقطه‌دی) می‌کنیم و خب یه‌جوریه. یعنی خوشم نمیاد واقعا. ولی خوشم هم میاد. و خب جو می‌طلبه. یعنی یه وقت‌هایی این‌طوریم که شاید جو دوست‌هایی که توش قرار گرفتم باعث داره می‌شه، ولی خب همه همین‌ن. الآن دارم تقصیرا رو نمی‌ندازم گردن بقیه‌ها. تقصیر خودمه. ولی خب کلا. اوکیه یعنی؟ نمی‌دونم. ناراحتم می‌کنه یکم. کاش درست شه کم‌کم. منظورم از درست شدن هم این نیست که دیگه ناراحتم نکنه و عادت کنم.

خیلی حس سطحی بودن بهم دست می‌ده کلا. حالا نه به خاطر این صرفا. کاش سعی کنم این‌جوری نباشم. و زندگی‌م رو یکم عمق‌دار کنم. البته نمی‌دونم. کلا زندگی سطحی نیست؟ اممم ... نه نیست به نظر. ولی شایدم باشه. یا نیست؟ دارم بین تفکر پوچ‌گرایی و یه تفکر دیگه که نمی‌دونم چیه نوسان می‌کنم الآن.

راستی، خیلی دوست دارم درباره‌ی این یه‌چیزی‌گرایی‌ها و اینا بدونم. و همین‌طور یه‌چیزی‌یسم‌ها. و کلا این چیزا. بعد چندبار سعی کردم بخونم و فلان ولی خیلی نفهمیدم. و یادم نمونده به اون صورت. و خب از روی تنبلی هم البته خیلی پی‌ش رو نگرفتم. و خیلی جالبه برام که یه عده مثلا کلی درباره‌ی این چیزا می‌دونن و حتی نظر می‌دن راجع بهش. و حتی، اصرار می‌ورزن بر نظرهاشون. یعنی حالا رو این مسئله هم نه صرفا، این که بعضی‌ها درباره‌ی یه مسئله‌ای یه نظری می‌دن و پافشاری می‌کنن بر نظرشون خیلی جالبه. یعنی خب اوکیه و به نظرم خوبه درباره‌ی یسری مسائل. ولی خب وقتی درباره‌ی یه موضوعی که واقعا اطلاعات زیادی وجود نداره ازش با قطعیت نظر می‌دن دیگه واسم عجیب می‌شه کم‌کم. ولی خب، باز به نظرم خیلی اوکی‌تر و بهتره از این‌که مثل من این‌طوری باشن که اگه دوبار ازم بپرسین اسمت چیه بار دوم شک می‌کنم و با خودم می‌گم عه؛ نکنه اسم‌م این نباشه. هه‌هه. واقعا من شورش رو درآوردم در مطمئن نبودن. البته‌ها، دارم سعی می‌کنم کم‌تر این‌طوری باشم.

یه بار دوستم بهم می‌گفت تو می‌ترسی از اشتباه کردن. یه چیزی تو این‌ مایه‌ها. اممم ... راست می‌گفت. اون‌بار که داشت اینا رو بهم می‌گفت خیلی گریه کردم. هه‌هه. به موقعیت‌هایی در زندگیم فکر می‌کردم که به خاطر این مسئله چه‌قد اذیت شدم و می‌شم و خواهم شد. و خب داشتم فکر می‌کردم چرا. چرا یه همچین ویژگی مسخره‌ای باید داشته باشم آخه. حالا مهم نیست. ایشالا درست‌ش می‌کنم کم‌کم. یا حداقل امیدوارم در زندگی بعدیم درست شده باشه. هه‌هه.

واهای، چه‌قد حرف زدم. احساس می‌کنم این‌قد درباره‌ی همه‌چی حرف زدم که تا مدت‌ها هیچی نداشته باشم بگم. زیادی گفتم؟ این سکوته و این آرامشه باعث شد اعتماد کنم و احساس کنم هر چی دلم بخواد می‌تونم بگم؟ جدا انگار از یه تایمی از شب می‌گذره آدم یادش می‌ره یسری چیزها رو حواس‌ش باشه. نمی‌دونم. من شاید فقط.

به هر حال؛ حس خوبی بود. برم بخوابم دیگه. امیدوارم صبح بتونم راحت پاشم اگه قرار بود بیدار شم کلا. 

عه الان یه چیزی اومد تو ذهنم که بگم بعد یادم رفت. ای بابا. داره اذیت می‌کنه.

آهان. می‌خواستم اینو بگم که، مثلا من الان دوساعته این‌جا نشستم (خوابیدم؟) اینا رو نوشتم واقعا دردی دوا می‌کنه؟ ولی خب خسته بودم برای کار دیگه‌ای. یعنی کلا همه‌ش صرفا دارم حرف می‌زنم یا حالا فکر می‌کنم که فلان کار رو بکنم ولی هیچ‌وقت هیچ‌کاری نمی‌کنم. یه چیزی درست نیست این وسط واقعا.

آره خلاصه.

۳:۴۵

شت ساعت ۴ عه. چرا بیدارم آخه. چه‌جوری گذشت واقعا.

و این که این نوشته‌هه خوندنش پنج دیقه طول می‌کشه و من دو ساعته دارم می‌نویسم خیلی عجیب و مسخره‌ست.

کاش حال داشتم برم تا بالکن.

شب خوش. (صبح؟ سحر؟)

۱۰:۲۹نویس:

واهای!
امروز سر ادبیات یک نفر کتاب در جست‌و‌جوی زمان از دست‌رفته رو معرفی کرد. و واقعا خیلی جالب بود.
یعنی اولا این که خیلی خوب داشت ارائه می‌داد و من تصور یه آدم ساکت و اینا داشتم از دختره (البته شاید بشه گفت اصلا تصوری نداشتم) و خب خیلی دانا بود و خوب و جالب حرف می‌زد.
و دوما این که ... کتابه درباره چیزهایی نوشته بود که خیلی داشتم فکر می‌کردم بهشون دیشب. یعنی در واقع درباره همه‌چی بود ولی خب مثلا یه چیزایی که داشت دختره (ارائه دهنده) می‌گفت درباره یه موضوعات خاصی که تو کتاب اومده خیلی شبیه تفکر من بود. و من همه‌ش این جوری بودم که عه عه عه. عههه!
حتی ته‌ش یه تیکه از کتاب رو خوند و آخرش با یه جمله‌ای با این مفهوم تموم کرد که نویسنده حاصل کلللی سال رو تو دو دیقه میاره. واهای! یا خدا واقعا. 
فقط یه مشکلی که هست اینه که هفت جلده. و هر کدومش یه عالمه صفحه.
ولی کاش بخونمش. 
حداقل شروعش کنم.
ولی،
همه‌ش اتفاقی بود یعنی؟ 

نمی‌دونم. منطقیه که همه‌ش اتفاقی باشه چون یه کتاب این‌همه صفحه‌ای خب طبیعتا درباره‌ی کلی چیز صحبت کرده و خب حالا یسری حرف‌هاش شبیه فکرهای من شده مثلا. نمی‌دونم.

ولی آخه.

ص.
۹۷۰۹۱۲ ، ۰۳:۵۹